آرشیدا خورشید آریایی

خاطره های خورشید زندگیمون آرشیدا

  

                        http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com                           
               



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 1:01 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
سرفه

فرشته زیبای من جلسه دوم کلاس خلاقیت کودک  بود که شما  دو دفعه از کلاس اومدی بیرون تا اطمینان پیدا کنی که من جایی نرفته باشم و بعد از یک مدت کوتاهی در کلاس رو باز کردی و با سرفه های الکی که دستت رو هم جلوی دهنت گرفته بودی اومدی و با صدای گرفته گفتی" مادر لطفا آب بده " و آب رو خوردی و رفتی و من و بقیه مادرها بزور جلوی خندمون رو گرفتیم و دوباره بعد از مدتی تکرار کردی و من لیوان آب رو دادم دستت و گفتم دختر گلم  لیوان رو ببر هر وقت سرفه کردی آب پیشت باشه و دیگه تا آخر کلاس نیومدی بیرون .

فرشته کوچولوی من ،جالبتر از فکری که به ذهنت رسیده بود ، احساس حجب و تقیدت بود که نتونستی بی دلیل بیایی بیرون کلاس .



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 12:53 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
اولین کلاس زندگی

یک روز خاله نسیم مهربون مامان آرتین جون به من اطلاع دادن که در آموزشگاه علوی کلاس خلاقیت کودک برگزار شده و من هم چون خیلی وقت بود دنبال همچین کلاسی بودم بی درنگ تصمیم گرفتم که شما هم در این کلاس شرکت کنی و با آموزشگاه تماس گرفتم ولی مسئول آموزشگاه بخاطر اینکه نیمه دومی سال 90 هستی نپذیرفت ثبت نام کنه و گفت  دوره بعدی 6 ماه بعد تشکیل میشه و  اون موقع ثبت نامش میکنم ... و بعد از کلی چک و چونه زدن پذیرفت که یک جلسه در کلاس شرکت کنی و اگر مربی رضایت داشت ثبت نام بشی .

بالاخره چهارشنبه 27 فروردین فرا رسید (کلاس در آموزشگاه علوی واقع در سعدی وسط ، روزهای شنبه و چهارشنبه ساعت 18 الی 19:30). شما خونه مادر جون بودی از کارخونه رسیدم مادر جون لباسهاتو پوشونده بودند و میان وعده  خورده بودی  و کاملا آماده بودی برای رفتن و از زیر قرآن ردت کردند و با پدرجون من و شما رو به آموزشگاه رسوندند (مادر جون و پدرجون بیشتر از من هیجان داشتند) در کلاس شما کوچکترین فرد کلاس بودی و مثل بعضی از بچه های دیگه دوست نداشتی من از کنارت دورشم و خانم معلمتون ، خانم ژاله ...  به من و مادرهای دیگه گفتند بمونید پیششون تا حس اطمینان و امنیت کسب کنند و با وجود اینکه اجازه نمیدادی از کلاس برم بیرون ولی خانم معلم که رنگهارم میپرسید سریع جواب میدادی و بعد از کلاس خانم معلم به مسئول  آموزشگاه اطمینان داد که میتونه در کلاس شرکت کنه و من واقعا خوشحال بودم .

وقتی برگشتیم خونه مادر جون برای شما یک تراش شکل جغد هدیه دادند و گفتند این اولین تراش زندگیته برای اولین تلاش زندگیت.

و از جلسات بعد ترکیب کلاس ثابت شد و  علیسان جون پسر خاله الناز هم به کلاس اضافه شد و در کلاس 7 تا شاگرد ، 4 تا دختر و 3 تا پسر هستید(آرشیدا، آرتین، علیسان، نازنین زهرا، مبینا ، ستایش ، امیر محمد)

نفس من و بابا امیدوارم همیشه در همه مراحل زندگیت سربلند و شاد باشی.

Liebe linienLiebe linien

 

 

 



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 11:37 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
آسانسور

دیروز جمعه ، 12 اردیبهشت 93 ، رامک جان ماموریت بود و مادر جون و پدر جون هم به مناسب تولد آروین عزیزم  تهران بودند و متاسفانه ما به خاطر ماموریت رامک جان و کلاسهای من نتونستیم بریم تولد آروین عزیز.

و من خیلی دل تنگ شده بودم و کاملا مشخص بود که دختر گلم احساس شما هم  مثل من بود هر چند خودداری میکردی . بنابراین تصمیم گرفتم که به جای پای اجاق شام درست کردن ، با کالسکه بریمchair دور و اطراف خونه بگردیم تا هم شام و وسایل مورد نیاز خونه رو از سوپر مارکت بخرم  و هم  از فضای خونه دور شیم تا روحیه مون عوض بشه و گذر زمان رو احساس نکنیمSeufzen und warten smileys.

و دو و نیم ساعت بیرون از خونه بودیم و در چمن های اطراف خونه نشستیم و میوه خرد شده ای رو که از خونه برده بودم ،خوردیم و شما هم یک بستنی میل کردی به همراه ژاکتت و بعد که برگشتیم خونه شما گفتی از پله ها بریم بالا و من گفتم عزیزم کالسکه رو با این همه وسیله داخلش که نمیشه از پله برد بالا و شما بی هیچ درنگی گفتی خوب بزار تو آسانسور بله بالا ، خودمون از پله بریم بالا ، عزیزم عاشق اون حضور ذهنتم و جای پدر خالی بود که از اون لحظه لذت ببره .

 و بعد که رسیدیم خونه شام خوردیم و شما رو بردم حموم و کلی آب بازی کردی و حباب درست کردی emoticonو  بعد از حموم و و کلی لوسم کردی totalgifs.com smile gif gif 050103mk_prv.gif و  totalgifs.com smile gif gif 011203flk_prv.gif و من خوشحال شدم totalgifs.com smile gif gif smile243.gifچون فهمیدم از برنامه ای که داشتیم راضی بودی و بعد مسواک زدی و خوابوندمت  و با رامک عزیزم صحبت کردم  و     و دو ساعت مطالعه کردم و بعد من هم خوابیدم . 
      

 



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 ] [ 11:05 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
سفر اصفهان مادر جون و پدر جون

یکی از اقوام خیلی دوست داشتنی و عزیزمون فوت کرده بودن که پدر جون و مادر جون برای شرکت در مراسم عزاداریشون که روز دوشنبه در اصفهان بود ، یک شنبه شب حرکت کردن به سمت اصفهان و سه شنبه شب با اتوبوس برگشتند و دوشنبه پدر مرخصی گرفتند و سه شنبه من و چون چهارشنبه صبح پدر جون و مادر جون به زنجان میرسیدند شیوا خانم لطف کردند و گفتند که شما رو ببریم اونجا و ... طبق معمول خیلی محبت کرده بودند و به شما پیششون خیلی خوش گذشته بود و شیوا خانم و حسین جان شما رو به شهر بازی هم برده بودند .... ونشون به اون نشون که ساعت 11.5 شب خواسنیم بریم خونمون که شما رفتی بغل شیوا خانم نشستی و دستت رو کرده بودی تو آستین لباسشون و پوست دستشون رو لمس میکردی (یه کسی خیلی باید احساس عاطفی شدید داشته باشی که این کار رو انجام بدی) و میگفتی من نمیام خونه شما برید من میخوام شب بمونمم اینجا ... به خاطر مهربونی هاشون با وجود اینکه از صبح ساعت 7:15 اونجا بودی و ما رو تا عصری تدیده بودی باز هم حاضر نبودی با ما بیایی بریم خونه .... به غیر خونه مادربزرگها و پدر بزرگها ، در زنجان زن داییم تنها کسی هستند که ما بهشون زحمت میدیم  و خیلی پیش میاد که من و پدر از شیوا خانم بخواهیم که از شما نگهداری کنند و همیشه لطف و محبتشون شامل حالمون شده و البته همیشه از تجارب بچه داریشون هم استفاده میکنم... لبخندخجالت



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 12:53 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
گردش علمی و تفریحی

یک روز چهارشنبه شیوا خانم عزیز و لاله جون (همسر داییم و دختر داییم) که خیلی خیلی برامون عزیز و محترم هستند ، اومدند شما رو از مادر جون تحویل گرفتند و چند ساعت شما رو برده بودند برای خرید کتاب از کانون پرورش فکری کودکان و پارک بانوان که از وسایل بازی اونجا استفاده کنی و به شما خیلی خوش گذشته بود و برای شما کلی کتاب و یک پازل دریایی و یک بسته مهره نح کردنی گرفته بودند و تا مدتها هر کی رو میدیدی تعریف میکردی و توضیح میدادی ... دختر گلم امیدوارم قدر خوبی و مهربونی انساهارو بدونیم و یاد بگیریم به همه آدم ها خوبی کنیم و دوسشون داشته باشیم ... (یک عکس یادگاری گرفتم و سر فرصت در اینجا آپلودش میکنم )



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 10:52 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
سمنو

دیشب رفته بودیم مغازه دایی حمید و خاله نادیا و شما سمنوی تو سفره هفت سین رو دیدی و خواستی و پدر رفتن از سوپری برای شما سمنو به همراه یک قاشق بستنی گرفتن و با قاشف مشغول خوردن بودی ... یکی از دوستامون رو در خیابون دیدیم و من و پدر برای حال و احوال پرسی پیاده شدیم ... یک لحظه از اینکه نمی خواهی شما هم بیایی بیرون تعجب کردم و تا آخر ماجرا رو فهمیدم و برگشتم سمت شما که ببینم در چه حال هستی و با دیدن قیافه معصومانه و لبخند همراه با خجالت که لحظه های خاصی رو لبت نقش میبنده مطمئن شدم موضوع چیه ... کیف من و زیر پایی ماشین و دست و لباس شما و ... سمنویی شده بود ، ظاهرا قاشق رفته بود ته ظرف سمنو و شما ... عزیز دلم اون لبخند معصومانه و نگاه ماخوض به حیات باعث شد که من و پدر هیچی به شما نگیم و فقط بغلت کردم و بوسیدمت و از شب تا حالا دارم تصویر صورتت رو در ذهنم ذخیره میکنم .... آرشیدا عاشقتم ... وظاهرا در مغازه رامک جان ظرف کوچک رو انتخاب کرده و شما به یک ظرف بزرگ با بسته بندی متفاوت اشاره کرده بودی که رامک اون رو بگیره و تنها تشابه دو سمنو در شکل گندم و کلمه سمنو ی روی برچسب دو ظرف بوده و من و پدر از دقتتت خیلی خوشمون اومد و خوشحال شدیم. قلب ماچ



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
آخرین خاطرات سال 92 از دختر گلمون آرشیدا جون

سمت چپ ، سمت راست:

مامان جون و بابا جون و عمه نرگس دیشب (26 اسفند ماه ) رفتند تهران و ما برای خداحافظی به دیدنشون رفتیم تا پدر در بار کردن وسایل در ماشین کمکشون کنه .... وقتی زمان حرکت رسید و دو ماشیون همزمان راه افتاریم شما گفتی بابا جون اینا رفتند سمت راست ، ما سمت چپ ... آرشیدای عزیزم بیشتر از 6 ماهه که دست و پای چپ و راست رو بلدی ولی تحلیل و بیان مطب از طرف شما برای من و رامک جان خیلی جالب و مسرت بخش بود.بغل

نقاشی اردک:

من و شما و مامان جون با هم بودیم که شما در دفتر وایت بوردی که توش عکس یک اردک بود ، یک شکل کلی از اردک کشیدی و من و اقعا هاج و واج بودم و این اردک سخت ترین نقاشی رسمی شما تا اون روز بود(قبل از این نقاشی خیلی وقت ها مار و دایره میکشیدی و یا خط خطی میکردی بعد میگفتی که شبیه چی شده و البته در همین حد هم برای یک بچه 2سال و 3 ماهه خیلی عالی بود) و مامان گفتند خیلی قشنگ کشیده عکس یادگاری بگیر و من اومدم که عکس بگیرم و شما ماژیک و همون لحظه برداشتی و در جواب حرف من که گفتم خرابش نکن ، گفتی میخوام نوک بکشم و منقارش رو هم کشیدی ... تعجب(عکس در دوربین مامان جونه ودراولین فرصت عکس رو اضافه میکنم)

تو آسمون آب هست که بارون میاد؟:

اوایل اسفند بود هوا ابری بود شما پرسیدی تو آسمون آب هست که بارون میباره و من توضیح مختصری دادم و چمد روز بعد پدر جون و مادر جون با استفاده از بخار سماور و یک ظرف، عملی برای شما نشون دادند که علت بارون چیه...پدر جون و مادرجون از شما ممنونیم برای همه چیز ...تشویق

چراغ راهنمایی و رانندگی و ترمز ماشین :

پلیس کوچولوی ما ، چراغ که سبز میشه دستور حرکت و وقتی قرمز میشه دستور توقف میدی و بعضی وقتها هم میگی که ترمز کنید به ماشین جلویی نخوریم و از دست انداز و سرعت خوشت میاد.قلب

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 9:13 قبل از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
از پوشک گرفتن

دخترکم هفته آخر شهریور ماه تصمیم گرفتم که برای شما پوشک نبندم و به جرات میگم حداکثر سه بار دیر اعلام کردی که ببرمت سر لگن .... به همین سادگی و از اینکه این همه دیر اقدام کردم و تو گرمای تابستون پوشکت بستم ناراحت شدم ... البته عزیزم برای این موفقیت از شما متشکرم و به این ترتیب قبل از دو سالگی از پوشک گرفته شدی... عاشقتم مادر



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ چهارشنبه 23 بهمن 1392 ] [ 4:16 بعد از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
هوادارم

جمعه 18 بهمن برای نهار آبگوشت پختم و بعد سه تایی رفتیم پارک و وقتی شما از بازی سیر شدی تصمیم گرفتیم نهار رو بیرون بخوریم و آبگوشت رو برای شام ببریم خونه مامان جون  .... خلاصه مشغول خوردن آبگوشت بودیم و بابا جون از شما که داشتی با ملچ ملوچ میخوردی پرسیدن آرشیدا جون آبگوشت دوست داری ... و شما در جواب گفتی شما باید بگین دستتون درد نکنه ... ولی خوشبختانه فقط من و پدر فهمیدیم شما چی گفتی ... ای جونم فدای 2 سال و 2 ماهه خودم که این همه هموامو داری ... ای جووونم ماچقلب



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ چهارشنبه 23 بهمن 1392 ] [ 4:01 بعد از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
ارتباطات سببی و نسبی

آرشیدای من

در 22 - 23 ماهگی درگیر مفهوم بابابزرگ و مامان بزرگ بودی چون مامان بزرگ و بابزرگ های خودت رو با عنوان دیگه ای صدا می کنی.

و یک روز از پدرجون پرسیدی پدرجون اسم شما چیه و ایشون گفتند اسماعیل... فرداش با پدرجون تلفنی صحبت می کردم که شما گفتی من با پدرجون کار دارم تعجب گوشی رو دادم به شما و پرسیدی پدرجون اسم شما چیه ؟ و ایشون باز گفتند اسماعیل و شما پرسیدی اسمتون بزرگ نیست؟؟؟؟!!! (تو ذهنت داشتی مقایسه میکردی که بابارامک ، باباحسن ... ) و بعد از چند روز از مامان جون و مادرجون میپرسیدی شما مامان بزرگ من هستید؟ و از پدرجون و باباجون (بابا حسن) شما بابا بزرگ من هستید؟ و یا مامان بزرگ شما کیه؟

 



[موضوع : خاطرات دخترگلم]
[ يکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ پگاه ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد